قصه ای از شب

 شب است
 شبی آرام و باران خورده و تاریک
 کنار شهر بی غم خفته غمگین کلبه ای مهجور
فغانهای سگی ولگرد می اید به گوش از دور
 به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون کومه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کودکش خوابیده در آرامشی دلخواه
 د‌‌‌‌‌ود بر چهره ی او گاه لبخندی
که گوید داستان از باغ رؤیای خوش آیندی
 نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت پر درد
 گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟
کنار دخمه ی غمگین
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می گویند و می خندند
دل و سرشان به مِی ، یا گرمی انگیزی دگر گرم است
شب است
شبی بیرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
و لیکن چون شکست استخوانی خشک
به دندان سگی بیمار و از جان سیر
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار
                                                                                        akhavan sales

7ydbfif.jpg

/ 4 نظر / 4 بازدید
هادی

سلام عزيز چقدر اين شعر زيباست و دردآور هميشه به ديدنت ميام و ازت خبر ميگيرم به يادت: هادی

×××××××)خدایی که شسکت خورد(×××××××

اي مهربانتر از من، - با من . در دستهاي تو، آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟ كز من دريغ كردي . تنها تويي، مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب مثل زلال قطره باران صبحدم مثل نسيم سرد سحر، - مثل سحر آب آواز مهرباني تو با من، در كوچه باغهاي محبت، مثل شكوفه هاي سپيد سيب، ايثار سادگي ست . افسوس ! آيا چه كس تو را، از مهربان شدن با من، مايوس مي كند ؟ سلام .

نسيم

سلام قشنگ بود منتها اسم اخوان ثالث رو چرا اينقدر مخفيانه اون گوشه موشه ها نوشتی ؟ من هم به روزم ها

kaveh

بازم سلام خيلی عالی بود دستت درد نکنه اميدوارم هميشه از اينا تو وبلاگت باشه من که خيلی خوشم مياد. بازم ممنون