نیروی اشک

عزم وداع کرد جوانی به روستای 1znv9zq.gif
در تیره شامی از بر خورشید طلعتی
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل دریای ظلمتی
زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی
در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه
ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت باک
دریادلان ز موج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد جوان استوار دید
افراخت قامتی که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش
 چون مفلس گرسنه به خوان ضیافتی
با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق
بی آنکه از لبان بکشد بار منتی
چون گوهری که غلطد بر صفحه ای ز سیم
غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی
ز آن قطره سرشک فروماند پای مرد
یکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتی میان آتش و آب است نسبتی
این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت
 چندان اثر که قطره اشک محبتی.
                                                moayeri                     

/ 5 نظر / 14 بازدید
هادی

سلام خواهر گلم خسته نباشی خوب و سرحال هستی انشاالله؟ بسيار انتخاب بجا و شايسته ای بود اميدوارم که هميشه شاد و موفق باشی به يادت هستم... هميشه قربانت: هادی

همراز

سلام نيلوفر عزيز ممنون از محبتت شعر زيبايی بود اگه با لينک موافقی نظرتو بنويس / به روزم

همراز

حافظه رو ميبينی؟ ما که همديگه رو لينک کرده بوديم

شاهد

سلام شعر پر محتوی هست

آهو خانم

ماندن" هم چون "رفتن" جسارت می خواهد ......................