
از بنفش ِ گلبرگهایِ لطیفِ باغ ِاحساست
برگی کنده ام به یادگار
بویی برده ام به هزارتووی سینه ی بی قرار
سبزی ِ برگهای نوی ِ بهاری را
با سر انگشتانِ نرم نسیم
فرستاده ام برای روزهای سخت و ناگوار
بگشای در
که قطار خاطرات
از سنگفرشِ حیاط ِمصفایِ دلت در حال گذر است
دستهای پیچک رویا
هِی می پیچد و می پیچد و بالا می رود
از داربستهایی که انگار پایه ی آن ها را
بر اعماق دریای طوفانیِ وجودم کوبیده ای.
همیشه در انتهای جاده
بین آخرین منظر اسمان و نقطه ی بی انتهای رفتن
رد پای بودنت را می بینم
و شایدی به شاید های دیگر اضافه می کنم.