خونه ی عمو اینا.....
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳  

امروز صبح از نسیم خنکی که از لای پنجره ی اتاق میومد توو،
از خواب بیدار شدم

گوللله شده بودم زیر پتو
یاد خیلی سال پیش افتادم که عمو اینا کرسی میذاشتن
واای که چه حالی میداد زیر کرسی آدم بخوابه
همیشه هر وقت میرفتیم خونشون دعوامون میشد با بقیه بچه ها
که  کدوممون بخوابیم زیر کرسی
خلاصه با کللی کلکو دعوا و نق زدن وقتی کارمون پیش نمیرفت
 یه کم التماس میکردیمو با دو تا ماچ آبدار خواهرو برادر بزرگه رو راضی میکردیم
که نوبت اول رو بدن به ما
بعدش انقدر اون زیر وول میخوردیمو اینور اونور میشدیم که عمو یه دفعه عصبی میشد و میگفت
:  بچه یه دقیقه آرووم بگیر
 اگه تونستی ؟
؟؟؟!!!!!
بعد دوباره خودش جواب خودشو میدادو میگفت :فکر نمیکنم بتونین!!!
منو خواهر کوچیکمم میرفتیم اون زیر و هی مثلآ خجالت میکشیدیم جون خودمون
ریز ریز میخندیدیم و
خوراکی هایی که تووی جیبمون گذاشته بودیمو اون زیر میخوردیم 
در حال شوخی بودیم دوباره زیر پتوی کرسی
که یهو پای یکیمون میخورد به پایه ی کرسی و خواهرم پتو رو میکشید
و باز صدای عمو بلند میشد
میگفت:  گفتم نمیتونین یعنی مطمئنم با زبون خوش نمیتونین یه لحظه آروم بگیرین  و بخوابین
!!!!
پاشید برید  اونطرف سر جاتون بخوابین
مادرمم هی چشم غرره میرفت که یعنی آبرو ریزی نکنین 
ما هم از ترسمون دیگه مثه بچه آدم میخوابیدیم.نیشخند
خلاصه که از یه نسیم کوچولوی اول پاییز که هنوز روزا کولرا روشنه
من یهو رفتم چلله ی زمستون
خونه ی عمو اینا و کرسی رو هم روبراه کردم
جاتوون خالیزبان
آخه آپم نمی اومد طبق معمول
!!!
 گفتم بذار از حال و هوای امروز صبح بگم
عینک

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 
بهترین کدهای جاوا و قالب رایگان