رخوت شراب
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠  

کسی را پدر در چاه افتاد و بمرد.

او با جمعی شراب می‌خورد.

 یکی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است.

او را دل نمی‌داد که ترک مجلس کند. گفت: باکی نیست مردان هرجا افتند.

گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد.

گفتند: بیا تا برکشیمش‌. گفت: ناکشیده پنجاه من باشد.

گفتند: بیا تا برخاکش کنیم. گفت: احتیاج به من نیست.

اگز زر طلاست من بر شما اعتماد کلی دارم. بروید و در خاکش کنید.

عبید زاکانی


کلمات کلیدی:
 
 
 
 
بهترین کدهای جاوا و قالب رایگان