خرقه ی آتشین
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤  


خرقه پوشان جفا چون از وفا دم می زنند ؟

خود ستم کارند و از رحم خدا دم می زنند

رو سیاهانند این جامه سپیدان دغل

چون قزح رنگین و از رنگ و ریا دم می زنند

روز و شب مست و خمارند از می انگور باغ

نزد ما از هول آن روز جزا دم می زنند

جای پنهان کارشان جرم وگناه و پستی است

پیش مردم از عزای کربلا دم می زنند

ای بسا در روز محشر خرقه هاشان آتش است

مال مسکین می خورند و از ولا دم می زنند

شهوت و شهوت پرستی در همه آمالشان

پیش ما از ارزش نفس زکا دم می زنند

در عمل هیچ اند و در صحبت چه طوفانها کنند

منبری هستند و از قدر عبا دم می زنند

ما امیریم و اسیر دست این نامردمان

بی حیا هستند و از حجب و حیا دم می زنند.

مهدی آذری


کلمات کلیدی:
 
چه کسی اول صحبت کنه؟!!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧  

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن

و روی اون رو دست میکشن  و جن چراغ جادو ظاهر میشه…

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…

منشی می پره جلو و میگه: اول من! ، اول من!

من می خوام که توی باهاماس باشم ،

سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !

پوووف!!!! منشی ناپدید میشه ...

 بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من !، حالا من!

من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ،

یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی !

داشته باشم و تمام عمرم لذت ببرم  ...

پوووف!!!! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…

مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!


نتیجه : اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !


کلمات کلیدی:
 
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست..
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢  

 

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل

گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست

باغبان آمد و یک یک همه  گلها  را چید

باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!

گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست

من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را

چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است

همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه

این چنین است همه کاره جهان تا باقی است !!!

گریه ی باغ از آن بود که او میدانست

غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست !!

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود

می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست

کلمات کلیدی:
 
 
 
 
بهترین کدهای جاوا و قالب رایگان