رخوت شراب
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳٠  

کسی را پدر در چاه افتاد و بمرد.

او با جمعی شراب می‌خورد.

 یکی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است.

او را دل نمی‌داد که ترک مجلس کند. گفت: باکی نیست مردان هرجا افتند.

گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد.

گفتند: بیا تا برکشیمش‌. گفت: ناکشیده پنجاه من باشد.

گفتند: بیا تا برخاکش کنیم. گفت: احتیاج به من نیست.

اگز زر طلاست من بر شما اعتماد کلی دارم. بروید و در خاکش کنید.

عبید زاکانی


کلمات کلیدی:
 
در فکر بودم
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳  

و اما حکایت دیگه ای از عبید زاکانی:

در فکر بودم!

یکی در باغ خود رفت،

دزدی را پشتواره پیاز در بسته دید.

گفت: در این باغ چه کار داری؟

گفت: بر راه می‌گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت

 گفت: چرا پیاز برکندی؟

 گفت: باد مرا می‌ربود، دست در بند پیاز می‌زدم، از زمین برمی‌آمد.

گفت: این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟

 گفت: والله من نیز در این فکر بودم که آمدی.

 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 
بهترین کدهای جاوا و قالب رایگان