من به خيال خامم فكر مي كردم فاصله يك خط صاف است که
كشيده مي شود از اينجا تا آن سوي مرز
نقشه را باز مي كنم وجب مي كنم فاصله تو تا خودم را دو بند انگشت هم نمي شود
فقط بالا و پايين دارد
پيچ و خم دارد
و من نمي دانم تو در پس كدامين پيچ پنهاني كه نمي آيي


هر دو ساكت بوديم. هر يك منتظر تا ديگري سخن بگويد. اما در ميان دو روح تنها وسيلهي فهميدن كلام نيست. هجاهايي كه از لبها و كلام ميآيند نيستند كه دلها را به هم نزديك ميكند، چيزي بزرگتر و خالصتر از آنچه زبان اظهار ميكند نيز وجود دارد؛
«امواجيست كه از دل ساطع ميشود». 


ميسپارم دل به دريا بي خيال
مي شمارم لحظه ها را بي خيال
مي کشم بر دفتر نقاشي ام
نقش ها ي زشت وزيبا بي خيال
گاه مي سازم براي روح خود
نردباني تا ثريا بي خيال
بي خيالم با خود اما با تو من
حر فهايي دارم اما بي خيال




خوشا مرغي که در کنج قفس با ياد صيادش
چنان خرسند بنشيند که پنـدارند آزادش
نميگويم فراموشش مکن گاهي به ياد آور
اسيري را که ميداني نخواهي رفت از يادش
دلم درآتشست ازعشق و من آسودهام ازغم !
که ميدانم محبت ميرسد روزي به فريادش




زندگي مثل يه ديکتس هي غلط مي نويسيم و هي پاک ميکنيم دوبار مي نويسيم وباز پاک مي کنيم غافل از اين که اجل داد ميزنه برگه ها بالا!




انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه ميگذرد،اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است. و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است. (کنفسيوس)




دست عشق از دامن دل دور باد!
ميتوان آيا به دل دستور داد؟
ميتوان آيا به دريا حکم کرد
که دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را بيگزاره در نهاد ما نهاد
خوب ميدانست تيغ تيز را در کف مستي نميبايست داد




زير پلکت سايه بانم ميدهي؟
سوختم آيا پناهم ميدهي؟
آتشي افتاده بر جان و دلم ،
قطره آبي بر لبانم ميدهي؟
ميهمان جان جانان گر شوم ،
ميزباني را نشانم ميدهي؟
تا بياسايم دمي در پاي عشق ،
زير چترت سرپناهم ميدهي؟
اي جواب پرسش بي پاسخم ،
عشق را آيا نشانم ميدهي؟
رو مگردان نازنين با گوشه چشمت بگو
در شرار چهره ات يک بوسه گاهم ميدهي؟



