تغیــــیر واژه ها
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥  

تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت؟

که  روشنی همیشه بشارت بخش

و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست؟

که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟ 

آری آزادی همیشه رهایی بخش نیست

اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی!

بیاموز زیبایی هم صحبتی با دیوار را

همدلی با سایه را

بیاموز که آفتاب همیشه هم نوید بخش نیست

بیاموز تا نو شوی

از نو بیافرینی

از بند واژه ها به در ‌آیی

و جهانی دگر آفرینی

بیاموز که دیگر امید حرفی برای گفتن ندارد

بیاموز تغییر را

تحول را

اما از بن و ریشه تغییر ده!

بیاموز که زلالی را نه فقط در آب های زلال

بل در گل آلودی مرداب ها هم می توانی بیابی

بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی آموزد

از بی وفایی وفا بیاموز!

از بی ثمری ثمر

از خشم مــهربانی

از نفرت عشق

از مرگ زندگی

بیاموز که آموختن مرز ندارد

و بی مرزی آموزش رایگان طبیــعت است
!
                                                                     گیتا صرافی


کلمات کلیدی:
 
زمین به مقصدی که نمی خواست رفته است!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤  

و زمین به مقصدی که نمی خواست رفته است!

زمین کوچه ای ست

من این سو

تو آن سو،

           نسیمی کاش!

جهان بامی ست

که یکی در فراز و

یکی در فرود

            نگاهی کاش!

دنیا خانه ای ست

در کوچه ای بی نسیم و بی نگاه

                  بی پنجره ای از لبخند.

و ما خانه به خانه

می گذریم

با قلب هایی در مشت.

مبادا مرگ

         نام ها را دریابد.

" سید ضیاءالدین شفیعی"


کلمات کلیدی:
 
ســرنوشـــــت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧  

اعرابی به دجـله  کنار از قضـای چرخ
روزی به نیــستانی شد ره سپــر همی

نا گه ز کیـنه توزی گردون گرگ خوی
شیری گرسنه گشت بـدو حمله ور همی

مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناک
شـد بر فـراز نخــلی آسیــمه ســر همی

چون بر فراز نخـل کهـن بنگریست مرد
ماری غنـوده دید در آن برگ و بر همی

گیتی سیاه گشت به چشمش که شیر سرخ
بودش به زیــر و مار سیـه بر زبــر همی

نه پای آنـکه آیـد ز آن جایـگه بـرون
نه جـای آن که مانــد بر شــــاخ همی

خود را درون دجله فکند از فراز نخل
کز مار گرزه وارهد و شیر نر همی

بر شط فرو نیامده آمد به سوی او
بگشاده کام جانوری جان شکر همی

بیچاره مرد ز آن دو بلا گر چه برد جان
درماند عاقبت به بلای دگر همی

از چنگ شیر رست و ز چنگ قضا نرست
القصه گشت طعمه ی آن جانور همی

جادوی چرخ چون کند آهنگ جان تو
زاید بلا و حادثه از بحر و بر همی

کام اجـــل فراخ و نخجـــیر پای بند
دام قضا وسیع و تو بی بال و پر همی

ور زآنکه بر شوی به فلک همچو آفتاب
صیـــدت کند کمــند قضا و  قدر همی
        رهی معیری 


کلمات کلیدی:
 
هفت نصیحت از مولانا
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠  

هفت نصیحت از مولانا :

١_ گشاده دست باش , جاری باش , کمک کن (مثل رود)

٢_ با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

٣_ اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

۴_  وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

۵_ متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

۶_ بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)

٧_ اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)


کلمات کلیدی:
 
چند جمله ی خواندنی
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦  

آنکه درست سخن نمی گوید داناترین هم که باشد همگان بی سوادش می

پندارند . ارد بزرگ

همیشه آن که با شما هم آوا می شود و سخن شما را بازگو می کند نمی

تواند هم اندیش شما نیز باشد . ارد بزرگ

انسان بزرگتر از یک جهان و بزرگتر از مجموعه جهانهاست ، در اتحاد

جان با تن رازی بیش از راز آفرینش جهان نهفته است . هنری گیلر

آدمی تنها زمانی دربند رویدادهای روزمره نخواهد شد که در اندیشه ایی

فراتر از آنها در حال پرواز باشد . ارد بزرگ

وقتی که پرکاهی به چشمتان می رود ، آن را بیرون می آورید . وقتی

عادتی بد وارد روح شما می شود ، می گویید : سال دیگر معالجه اش می

کنیم . هوراس

ما اغلب مدتها به درهایی که شادی را برما بسته است ، نگاه می کنیم

ولی هیچ گاه کسی را که برایمان درهای شادی را می گشاید نمی بینیم .

برتون هیل

اگر در اولین قدم موفقیت نصیب ما می شد سعی و عمل دیگر معنی

نداشت . مترلینگ

اگر می خواهید خودتان شاد باشید،اول دیگران را شاد کنید . ویلیام مکبث

آدمها را آنگونه بخواهیم که هستند نه آنگونه که می خواهیم . ارد بزرگ


شر با شر خاموش نمی شود چنان که آتش با آتش، بلکه شر را خیر فرو

می نشاند و آتش را آب . لقمان

درسهائی که بر زانوی مادر آموخته شده ، آموزش هایی که پدر داده ،

همراه با داستانهای شیرینی که در کنار بخاری به گوش خورده ،

یادگارهای شیرینی است که هرگز کاملاً از یاد نمی رود . لامنه


حقیقت مانند آب دریا است چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع

نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که

تشنگی اش را رفع نخواهد کرد . فردریش نیچه


آنکه کردار به سخاوت بیاراید و گفتار براستی در این جهان نیک بخت

است . بزرگمهر


هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد همواره به او ادب و

ستایش به دیگران را آموزش دهید چون با داشتن این ویژگیها همیشه او

نگار مردم و شما در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد هیچ پیشه

ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد . ارد بزرگ


دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود . لوتر

رسیدن به راستی و درستی چندان سخت و پیچیده نیست کافیست کمی به

خوی کودکی برگردیم . ارد بزرگ


فلک به مردم نادان دهد زمام مراد *** تو اهل دانش و فضلی همین

گناهت بس . حافظ

اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین

خوشبختی هاست . بودا


اگر می خواهی خوشبخت باشی برای خوشبختی دیگران بکوش زیرا آن

شادی که ما به دیگران می دهیم به دل ما بر می گردد . بتهوون

اگر می خواهی بنده کسی نشوی ، بنده هیچ چیز مشو . ژاک دوال


کلمات کلیدی:
 
سه تیـــغ مـرگ
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠  

در قبال هستی خود خاک بی جانیم ما

در خراب آباد دنیا رو به ویرانیم ما

از ریای رنگ بازان ترک ایمان گفته ایم

گر چه در راه حقیقت عین ایمانیم ما

گر سکوت لحظه ها خود باعث آسایش است

در سه تیغ مرگ جانا مهد حرمانیم ما

حاصل این زندگانی شادی حزن آور است

لحظه ای شادی ولی عمری پشیمانیم ما

گرچه دین حق پرستان باعث آزادی است

دم به دم زندانی منبر پرستانیم ما

ما در این آرامش خود درس طوفان داده ایم

گرچه در ظاهر چو خاکستر به ویرانیم ما

چون بگویم حرفی از آزادی اندیشه ها؟!

مهدیا در شام ظلمت خاک بی جانیم ما

هر چه داری از حرام و دزدی و عصیان گری ست

جان من دیگر نگو « آخر مسلمانیم » ما

مهدی آذری


کلمات کلیدی:
 
می شود...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥  

 

می شود رنگ نگاه یاس را

با نگاه آبیت پیوند داد

می شود در باغ هم پای نسیم

به شقایق یک سبد لبخند داد

می شود با بال سرخ عاطفه

تا فراسوی افق پرواز کرد

می شود با یاری حسی لطیف

عشق را با یک تپش آغاز کرد

می شود در مرز یک آشفتگی

جان فدای غنچه ای تنها نمود

می شود با دستی از جنس بهار

تک تک پروانه ها را تاب داد

می شود با جرعه ای از اشک شوق

باغ سرخ لاله ها را آب داد

می شود با یک نگاه ماندگار

از طلوع شهر رویا شعر گفت

می شود گلهای دل را آب داد

می شود تا آبی دریا شکفت

می شود در جاده های آرزو

مثل بید پاک و مجنون تاب خورد

می شود قویی غریب و تشنه بود

از لب دریاچه دل آب خورد

می شود از شهر پاک پنجره

سوی حسی ماندنی پرواز کرد

می شود هم بازی پروانه شد

برگ‌های لادنی را ناز کرد

می شود یک شاخه گل را هدیه داد

می شود با خنده ای پایان گرفت

می شود یک تکه ابر پاک بود

می شود آبی شد و پایان گرفت

پس بیا دنیای پاک قلب را

جایگاه رویش گلها کنیم

     با نگاهی روح را رنگی کنیم      

با تبسم خانه را زیبا کنیم

معنی این حرف‌ها یعنی بیا

از تمام کینه ها عاری شویم

زخم یک پروانه را درمان کنیم

در کویر سینه ای جاری شویم


کلمات کلیدی:
 
باید حرفی برای گفتن داشت
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦  

کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد ،  


برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت. 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 
بهترین کدهای جاوا و قالب رایگان